ذبيح الله صفا

1356

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نقش نعلين تجرد سزدش مهر منير * آنكه پا از سر دنيا چو مسيحا برداشت كرد آزاد شب هجر تو فيض اشكم * زور اين سيل مرا سلسله از پا برداشت عشق جويا چو به تعمير خرابى پرداخت * طرح ويرانى دلها ز دل ما برداشت * شب كه عريان ببر آن شوخ قدح‌نوشم بود * يك بغل نور چو فانوس در آغوشم بود ابر رحمت شد و باريد بدل مايهء فيض * گوهر چند كه از لعل تو در گوشم بود آنچه ميناى فلك ريخت بپيمانهء مهر * بىتكلف نمى از ساغر سرجوشم بود شكر كز عشق سبكبار تعلق شده‌ام * آرزو كوه گرانى بسر دوشم بود چون ز خود در ره بىپا و سرى مىرفتم * بيشتر نالهء نى راهزن هوشم بود شور در گنبد گردون شب هجران جويا * تا سحرگه ز فغان لب خاموشم بود * آنان كه ميل وصل تو خودكام مىكنند * آخر ز بوسه صلح بپيغام مىكنند يك قطره خونى از مژهء غم چكيده است * آن را كه عاشقان تو دل نام مىكنند مستان برنگ شيشهء ساعت ز رفتنت * گرد كدورت از دل هم وام مىكنند يابند لذت شكر از سركهء جبين * آنان كه خو بتلخى ايام مىكنند قفلى ز سعى بر در روزى نهاده‌اند * آن غافلان كه در طلب ابرام مىكنند آزادگان كه دست ز صهبا كشيده‌اند * مستى ز تلخى غم ايام مىكنند جمعى كه چون عقيق يمن پاك‌گوهرند * خون مىخورند و آرزوى نام مىكنند جويا نيافتند ز وسعتگه قفس * ذوقى كه عاشقان بخم دام مىكنند * گذشتم از سر عشقت من و خيال دگر * گل دگر چمن ديگر و نهال دگر بس است در شب هجر توام توانايى * همين‌قدر كه ز حالى روم به حال دگر اميدوار بعفوم چنان كه مىترسم * مباد بيم گناهم شود و بال دگر نشست تا بدلم چون نگين انگشتر * فزود جوهر حسن ترا جمال دگر ز آه ما كه شد امروز تيره آينه‌ات * كشيده‌ايم ز روى تو انفعال دگر ز قيد نفس رهايى بسعى ممكن نيست * ز دام خويش پريدن توان ببال دگر